تبليغاتX
؛ یعنی اندکی مکث...

؛ یعنی اندکی مکث...

مهم نیست که میخوانیَم... مهم این است که میخواهیَم....

عزا...غذا...

داشتم میرفتم مجلس عزاداری.. دم درب ورودی خانمی همزمان با من داشت وارد میشد. در حال کفش در آوردن یکدفعه گفت ای وای یادم رفت... متعجب نگاهش کردم. کفشهایش را پوشید و رفت...

اواسط مجلس بودیم که خانم کناریم گفت: دخترم! زحمت میکشی این ظرف رو دَم در بدی به اون پسربچه؟ چَشمی گفتم و بلند شدم. ظرف را که دادم، چشمم به همان خانمی افتاد که اول مجلس دیدم... تازه داشت میآمد داخل.. مهربانانه نگاهش کردم. تا مرا دید گفت: وااای... دوباره یادم رفت... دوباره باید تا خونه برم....

آخر مراسم داشتیم میآمدیم بیرون. غذایم را گرفتم و دوباره همان خانم را دیدم. منتظر ایستاده بود که اگر غذایی اضافه آمد، بگیرد... گفتم: آخرشم نیومدید؟

- نه دیگه... قسمت نبود...

غذایم را دادم به او که ناگهان شروع کرد به اشک ریختن...

- چی شد خانوم؟

- بخدا میدونستم... میدونستم اگه از روی چشم و هم چشمی پاشم بیام... حتی راهم هم نمیدن... همینجا قسم خوردم اگه بدون التماس و خواهش بهم غذا دادن... آدم بشم.... ای خدا....

مات به آسمان نگاه میکنم که ناگاه ابرها در چشمانم موج برمیدارند... چشمهایم بارانیند...

کَرَمتان را شکر....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 23:10  توسط زینب حکیمی  | 

انتظار

تنها دو روز مانده به قهرکردنت

این را کنار صورت مهتاب خوانده ام

انگار انتظار برای تو نشانه بود

من منتظر کنار این آب مانده ام

تا ناگهان شب و مهتاب و صورتش

قهرت... دو روز...  فرصت باقیمانده ام

هر بار صدای چکمه های تو خسته است

 من مانده ام عزیز دل.. وامانده ام

شاید یکی که خسته تر از توست منتظر

آخر ببخشید که منتظر مانده ام

صدبار هم بگویی اگر دیگر تمام

من همچنان در اول وصف تو مانده ام

این روزها که ماه دروغ و دغل شده

عین بلاهت است گفتن از ماه خوانده ام

ده سال پیش بود آخرین دیدار ما

گرچه هنوز من بر سر قرار مانده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 23:48  توسط زینب حکیمی  | 

مکر

ساده تر از من نیست؛

نه آرایشی..

نه موی پریشانی..

نه دلبری و عشوه ای..

و مکار تر از تو؛

بی آرایش..

بی موی پریشان..

بی عشوه..

بدجور دل میبری......

دل میــــــــــــــــــبری.........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 23:47  توسط زینب حکیمی  | 

لاف

بیشتر اذیتم کن تا بیشتر عاشقت شوم...

بیشتر عذابم بده تا جای مهرت در دلم عمیق تر شود...

غرورم را بشکن تا واله تر شوم...

از بوسه ات محرومم کن تا مشتاقتر شوم...

مرا بکش تا بدانی لاف نمیزنم...

هرچه دارم برای تو!

حتی نفسم...

نفسم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 23:47  توسط زینب حکیمی  | 

رژیم

از امروز تصمیم گرفتم رژیم بگیرم،

دکترم گفت: حجم غذایت را کم کن و تعداد وعده ها را اضافه!

چشم دکتر...

به جای این که سه بار بگویم "دوستت دارم"... صد بار عاشقانه نگاهش میکنم....

فقط نمیدانم چرا همین روز اولی، اینقدر وزنم بالا رفته.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:46  توسط زینب حکیمی  | 

زن

چارقد به سر می اندازد و میرود پشت در، انگشتی در دهان میگذارد و میگوید "کیه؟" صدای مردی از پشت در میآید: ضعیفه! مرد خونه هست؟؟

در را باز میکند و میگوید: از وقتی شما رفتی، نه! و های های گریه میکند.

مرد با صلابت وارد میشود و میگوید: دوباره پای ما نرسیده خونه، شروع کردی زن؟! ای بابا.. از دست شوما..! حالا شام مام چی دوروس کردی؟؟

زن فین فینی میکند و میگوید: آقا! انگاری بهم الهام شده بود شما میاین.. قیمه بادمجون گذاشتم.. بعد سرش را در کوچه میبرد و این طرف و آن طرف را دقیق نگاه میکند و در را میبندد.

-آقا! میگما.. داشتین میومدین این همساده جدیده رو دیدین؟

-  کدوم همساده؟ جای اکبر اینا کسی اومده؟

- نه آقا! خونه اکبر آقا خالیه... جای شمسی خانوم اینا اومدن.. آخه شوهر شمسی خانوم منتقل شد شهرستان، اونام بار و بندیل جمع کردن و رفتن.

مرد بی حواس با خودش تکرار میکند؛ پ خونه اکبر خالیه... بعد بلند میگوید: اکبر خونه گرفته که اثاث برده؟

- والا آقا تا جایی که فخر الزمان میگفت هنوز جایی رو نگرفتن. فقط از ترسشون رفتن خونه مادر اکبرآقا، اثاثم نبردن.. بیچاره فخر الزمان یه چشمش اشکه یه چشمش خون، از دست مادر اکبر آقا... گرچه با این مادر شوهر، همین که زنده س کلیه..! آقا! مادرشوهر نیست که.... آقا حواستون با منه؟؟

- گفتی از ترسشون؟؟ حالا چرا اسباب نبردن؟؟

- آقا! فخر الزمان میگفت خونه شون جن داره... هی وسایلاشون گم میشد... بچه ها سر و صدا میشنیدن... دیگه خلاصه اینام تصمیم میگیرن که برن.. داشتن اسباباشونو جمع میکردن که یه دفعه سقف مطبخ میریزه پایین.. فخرالزمان میگفت اینقدر ترسیدیم که جونمونو برداشتیم و رفتیم... حالا تا بعدا اکبر وقت کنه بیاد وسایلو ببره. حالام که رفتن مسافرت... همه که مث ما نیستن... شوهرشون راننده بیابون باشه و همش تنها اینور اونور بره و زن و بچه شو.... که با داد مرد ساکت شد.

- لا اله الا الله... خفه خون میگیری یا نه؟؟

زن ریز ریز اشک میریزد...

- مردیم از گشنگیا... میاری اون بی صاحابو یا برم کپه مرگمو بذارم؟؟

زن میدود و وسایل شام را آماده میکند.

- پ بچه ها کوجان؟

- سر شبی فرستادمشون خونه داداشم. خیلی اذیت میکنن آقا..

-بهتر!

- چیزی گفتین ، آقا؟

- با تو نبودم! بیار دیگه اون قیمه رو!

- چشم آقا بفرمایین!

********************

- وای راس میگی بدری جون؟ مرده؟ چه جوری آخه؟

- چی بگم والا... مث که اون شب اکبر آقا اینا میرسن تهران و چون داداشای اکبر آقام بودن تصمیم میگیرن شبونه اسبابا رو ببرن... کی میدونسته همون شب دزد میزنه خونشون... اکبر آقا اینام فک میکنن دزده همون جنه س و با چوب و چماق میفتن به جونش... بنده خدا، احترام... از وقتی فهمیده شوهرش رفته دزدی دیگه زبونش باز نمیشه... میگن پشت سر مرده حرف نزنین ولی امیر خان خیلی بد دهن بود... بعضی وقتام احترامو کتک میزد... حالا موندم این آجانه چطوری میخواد حالی احترام کنه که امیرخان مرده؟؟

پسری ده-دوازده ساله در خانه را باز میکند و با لحن بدی میگوید با کی کار داشتی؟؟

- بچه بگو بزرگترت بیاد.. ننه ت هست؟

- با ننه من چی کار داری؟ و همان زمان بلند میگوید ننه! ننه! بیا اینجا یه آجانه کارت داره..!

زن با چشمهایی پف کرده و حالی نزار در آستانه در ظاهر میشود.

-آبجی! بی زحمت تشیف بیارین جنازه شوورتونو تحویل بگیرین.....

زن آرام میگوید: اون دیگه مرد من نیست... و در را میبندد.

- آبجی اگه همین الان درو باز نکونی جنازه شو میندازم تو بیابونا... باز کون آبجی... باز کون، مام کار زندگی داریم... باز کون آبجی...

********************

- قربان! خونواده ش حاضر نشدن جسدو تحویل بگیرن. چی امر میفرمایین؟

- ببرید جنازه شو کنار قبرستون ول کنین...

********************

- ننه! ننه! چرا نفس نمیکشی... ننه!

********************

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 23:56  توسط زینب حکیمی  | 

تا توانی..

زخم که میزنی، حواست باشد که زبانت کجا را نشانه گرفته...

اگر دست، اگر پا، اگر هرجای دیگر...

مواظب دست، پا یا هرجای دیگرت باش....

اما اگر زبانت ، دلی را تکان داد...

اگر دلی را نشانه رفت...

دیگر لازم نیست مواظب باشی....

فاتحه خودت را بخوان...

فاتحه خودت را بخوان...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 23:46  توسط زینب حکیمی  | 

مسیحا

دل که شکست... دیگر شکسته....

حرف که زده شد... دیگر زده شده...

اتفاق که افتاد... دیگر افتاده....

نفس که برید... دیگر بریده....

جان که رفت... دیگر رفته....

حالا بیا دل را بند بزن... بیا حرف را پس بگیر... بیا بابت اتفاق عذر بخواه... بیا نفس هدیه بده...

آخر، عزیزم!

مسیح که نیستی، جانم ببخشی...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 23:45  توسط زینب حکیمی  | 

تاریک

اینجا تاریک تاریک است....

یا یک شمع بیاور..

یا اگر شمعی نیست، بگذار .... بگذار .... بگذار چشمانم را ببندم...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 23:51  توسط زینب حکیمی  | 

طوفان

خدا جان!

بی زحمت یک طوفانی راه بینداز...

به گل مانده ام....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 23:44  توسط زینب حکیمی  | 

پرسش

به گمانم بتوانی...

باز هم بتوانی...

صد بار دیگر هم بشود، تو میتوانی....

توان و قدرتی داری بیش از تصور من و هم مسلکان من...

جانا!

ببخشم!

یک پرسش کوچک داشتم...

وقتت را نمیگیرم!

آرام میپرسم و میروم...

ببخشم!

مه رو!

چطور اینقدر راحت دل کوچکم را میشکنی...؟؟

میشود یادم بدهی...؟؟

....

ممنون...

فهمیدم..

همان لحظه که پشتت را کردی و رفتی، فهمیدم...

گویا من اهلش نیستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 23:44  توسط زینب حکیمی  | 

کفر

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 23:43  توسط زینب حکیمی  | 

بیا..

دلم میخواهد دستانت را بگیرم و با هم برویم...

تو حرف بزنی و من گوش بدهم...

من عاشق شوم و تو عاشق ترم کنی...

تو ناز کنی و من ناز بکشم...

من نگاهت کنم و تو رو برگردانی...

تو حکم کنی و من اجرا...

من نابود شوم و تو جاودانه ...

اما!

لطفا، قدم قدم..

اول با من بیا...

بیا!

نترس!

جاودانگی انتظارت را میکشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 23:43  توسط زینب حکیمی  | 

تعلق

تک تک گلبولهای بدنم، اعم از قرمز و سفید..

تک تک موهای سرم ،چه مشکی و چه رنگی..

تک تک انگشتانم، پاها یا دستهایم..

تمام اعضای بدنم..

تمام جسمم..

متعلق به توست عزیزترین..!

اما چه کنم...

به کم بسنده کردی..

وگرنه من آماده بودم روحم را ارزانیت کنم....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 23:42  توسط زینب حکیمی  | 

آتشین

چشمانت به آتش می کشاند دلم را...

این چشم ها آیا برای توست..؟؟

چشم هایی که بوی خدا میدهد و بوی ناردانه های بهشتی*...

چشم هایی که حکایت از دلدادگی دارند.. چشم هایی که بر سر هرزگی، فریاد پاکی میکشند... چشمهایی که توان به آتش کشیدن دل من را دارند.....

توانِ، به، آتش، کشیدنِ، دلِ، من، را.....

این چشم ها برای توست و آنوقت.. آنوقت این دل هم برای توست..؟؟

این دلِ هرجایی که عاشقی و فارغی اش به دم و بازدم است....

کاش بین نفسهایت فاصله بینداری..،

آخر میترسم، کم کم، این تند نفس کشیدنت، چشمانت را تنگ کند....

-------------------------

*: نام تقلبیست..!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:36  توسط زینب حکیمی  | 

نور تند

شماره میز را نگاه میکنم. زیر لب سلامی میدهم و به آرامی صندلی رو به رویش را عقب میکشم. میگوید: اگه میشه این طرف بشینید... سلام! پیش خود فکر میکنم میخواهد به او نزدیک تر باشم و همچنین به اینکه؛ اگر روزی دختری را به قهوه دعوت کنم، حتما از او درخواست میکنم صندلی رو برویم بنشیند نه صندلی کناریم! تا میایم بنشینم ، از جایش میپرد و مثل گربه ای که زیر باران مانده و حالا یک سقف دیده، به صندلی روبرویی فعلی من پناه میبرد. از حرکتش خنده ام میگیرد، اما خودم را نگه میدارم. ترجیح میدهم با تعجب و پرسش نگاهش کنم. میگوید: میدونستم... میدونستم... اصلا مطمئن بودم... تعجبم بیشتر میشود. لحنش حالت توضیح میگیرد: میدونستم نمیتونم اینقدر بهت... بهتون نزدیک باشم. عجب آدمی! تا بحال با این دسته آدمها مراوده نداشته ام. پیشخدمت می آید و رو به من می پرسد: چی میل دارین؟ آهسته به سمت کسی که دعوتم کرده، نگاه میکنم و میگویم: سفارش بدین.. پس از چند لحظه رو میکند به مرد جوانی که کنار میزمان منتظر ایستاده و میگوید: دو تا قهوه ترک با شیر و شکر فراوان... میخوام اثری از تلخی نداشته باشه! من و پیشخدمت با تعجب به او زل زده ایم که میگوید: خب اشکال نداره اگه یه کم تلخ باشه..! لبخند روی لب سه تاییمان مینشیند. مرد جوان تنهایمان میگذارد. می گویم: خب.. آرام میگویم: حرفی که باید رو در رو میگفتین، چی بود؟ میگوید: میشه بهم نگاه کنین؟! نگاهش میکنم و میگویم: نه... دوباره سر به زیر می اندازم که میگوید: خواهش میکنم... دلیل دعوتم همین بود! به نگاهتون نیاز دارم... میگویم: متاسفم! اگه اینجوری نمیتونین.. من برم..! یشخدمت قهوه ها را روی میز میگذارد و با لبخند میگوید: خانوم! مث که آقا خیلی با شما بهشون خوش می گذره هر کی میاد اینجا میگه- لحنش را عوض میکند- لطفا هر چقدر که ممکنه تلخ تر- به لحن اول بر میگردد- اما ایشون... جو سنگین میشود. مرد " ببخشیدی" میگوید و سریع میرود. نمیخواهم قهوه را بخورم، میگویم: لطفا بگین! محکم میگویم تا سریع تر حرفش را بزند. می گوید: چرا سی و هفت بار درخواست منو رد کردین و بار سی و هشتم قبول کردین؟ از این آمار دقیق خنده ام میگیرد. میگویم همین؟! اینقدر با تعجب میگویم که قهوه در دستش را محکم روی پیش دستی میکوبد و میگوید نه! باور کن... باور کنین... معترضانه میگویم خب؟ میگوید: راستش اگه هر سی و هفت بار گذشته بود، میدونستم چی میخوام بگم.. اما حالا انگار یه چیزی عوض شده که نمیفهمم.. انگار بازم باید قبول نمیکردی.. انگار دیگه اونی که فکر میکردم... از حرفهایش عصبانی میشوم. نگاهش میکنم، خشمگین، می گویم: حالام دیر نشده! اگه تهدید نکرده بودی که خودتو میکشی، محال بود قبول کنم. خودتم خوب میدونی.. اما نه، هر چی فکر میکنم میبینم حالام دیر نشده... کیفم را بر میدارم. خم میشوم تا بلند شوم که دستم میخورد به فنجان قهوه و میریزد روی میز عصبانی تر میشوم و میگویم: خوب شد؟! آرام نگاهم کند و میگوید: نه! اشتباه نکردم. از خونسردیش حرص میخورم و میگویم: 5 دقیقه فرصت داری تا هر چی میخوای بگی وگرنه دیگه روی اسم من یه خط قرمز بکش. میگوید: چرا قرمز؟ میگویم: چون قرمز، یعنی تموم.. یعنی هر چی خون داشته ریخته رو زمین و حالا تموم شده.. میگوید: چرا رو اسمت؟ لحظه لحظه صدایم اوج میگیرد: چون اسم آدم هویت آدمه.. وجود آدمه.. نماد آدمه..، می خوای درباره خط هم برات یه توضیح بدم؟ جدی میگوید: بدم نمیاد. ملتماسه میگویم: بس کن.. خواهش میکنم! که ناگهان، خیلی ناگهان، خیلی خیلی ناگهان، از روی صندلی به روی زمین می آید. زانو میزند و میگوید: تورو به مقدساتت قسم، خواهش نکن! خواهش نکن! اشک میریزد و میگوید: خواهش نکن.. همه نگاهمان میکنند میگویم: باشه، باشه، توروخدا بشین رو صندلیت، آبرومون رفت.. می نشیند. هق هق میکند. دستمالی به او میدهم تا اشک هایش را پاک کند. تعجب زده به کارش فکر میکنم. میگوید: من.. من عاشقت شدم... آرام آرام میگویم: خب؟ میگوید: من بدجور عاشقت شدم.. میگویم: خب؟ میگوید: - آرام و با طمانینه- تو... تو چطور؟ نمیدانم جوابش را چه بدهم. خب معلوم است که نه! میگویم: نمیدونم.. سرش را بالا می آورد و میگوید این یعنی تو هم... میدونستم.. میدونستم..... آرام بلند میشود. خیلی آهسته روی صندلی کناریم مینشیند. انگار نور تندی کنارم در حال تابیدن باشد، سریع، از جایم بلند میشوم و عقب میروم و عقب میروم و آنقدر عقب میروم که در نور تند دیگری غرق میشوم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 23:56  توسط زینب حکیمی  | 

یتیم

سینه ها لبریز غم ...

چشم ها از اشک پر ...

سینی خرما دست به دست می چرخد ، 

بوی حلوا خانه را پر کرده ،

کودک بیچاره...

پدرش رفته ز دست...

مادرش اندوهگین...

روبرویش مردی - نامردی -  پدرانه دست عشق می کشد بر سر فرزندش...

سینه ها لبریز غم ...

چشم ها از اشک پر ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 12:28  توسط زینب حکیمی  | 

امشب

قلب کوچکم امشب گرفته،

یک خط دیگر به چین های صورتم اضافه شده،

و یک دسته دیگر از موهایم سپید...

گلدان شمعدانیم رو گذاشته به پژمردن،

و یکی از ماهی هایم نفس های آخرش را می کشد...

اشک ها رود خانه ساخته اند از چشمانم تا زیر چانه،

و احساس میکنم قدم کوتاه شده و کمرم خم...

ببین!

با چشمانت نه، با دلت،

عمیق ببین و ساده نگذر از هر تکان و تغییرم...

ببین!

ببین هوای رفتن تو با من چه ها که نمی کند....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 23:44  توسط زینب حکیمی  | 

سرنوشت

امروز دیر شده بود برای قدم زدن در کنارت...

دیروز که پیشنهادت را نادیده گرفتم، ندیدم روی آخرین صفحه تقدیرت،

 مهر خورده : ویلچر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 22:8  توسط زینب حکیمی  | 

خیابان

دستانت را میگیرم...

عاشقانه نه...

دلسوزانه ، از سر ترحم...

از خیابان ردت میکنم...

به آن طرف که میرسیم میگویی: چه عجب یک بار یکی ما را از سر محبت کمک کرد نه به خاطر ... ازت ممنونم دخترم...

از خودم میپرسم: چگونه توانستی پیرزن را فریب بدهی؟؟!!

پاسخ می یابم: مگر فریب بود....؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 21:26  توسط زینب حکیمی  | 

نقاشی

گر در یمنی چو با منی پیش منی

ور پیش منی و بی منی در یمنی

صورتت را کشیده ام به زیباترین شکلی که میتوانستم...

و دستانت را به گرمی هماره..

و پاهایت را همچو همیشه همقدم ... همراه... هم مسیر...

ولی به گمانم کم دارد..

این نقاشی چیزی را کم دارد که تو خود باید به تصویر بکشی...

به زبان بیاور حالا که چشم در چشم من دوخته ای و زبانت به محبت در دهان میچرخد و رو به روی من داری..،

بگو !

بگو دلت کجا مهمانی رفته؟!

بگو دلت کجاست؟!

آخر بوی دروغت مشامم را می آزارد...

یادت نیست..؟!

خودت گفتی اگر کسی را عاشقانه دوست بداری از بوی کلماتش میفهمی راست میگوید یا...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 19:28  توسط زینب حکیمی  | 

تو...

دارم جورچین زندگیم را می چینم

اول از گوشه ها شروع میکنم: تو ... تو... تو...

حالا کنارش: تو... تو... تو...

باقیش: تو... تو... تو...

پازلم یک تکه کم دارد...

.

.

.

        تو . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 20:5  توسط زینب حکیمی  | 

احتیاط

نفس هایم به شماره می افتند،

وقتی میبینمت که در کنارم قدم میزنی...

که هنوز هم داعیه عشق داری...

که احساست میکنم...

نفسم بالا نمی آید،

وقتی دستم را میگیری...

وقتی می بوسیَم...

قسم خورده بودم بعد مرگت به هیچ مردی نگاه هم نکنم،

حالا اما دارم با خودت عشق بازی میکنم...

مادرم حق داشت...!

باید محتاطانه تر رانندگی میکردم!!

**مرگ زیادی به ما نزدیک است! حواسمان را جمع کنیم!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 20:9  توسط زینب حکیمی  | 

مردانگی

اشک به پهنای صورتش جاریست. نه سخنی میگوید، نه حتی نگاهش رنگ سرزنش دارد. تنها اشک است و اشک است و نم چشمانش...

سرم را پایین می اندازم که کلامم را ،این بارش ناگهانی، به جهتی دیگر نراند و ادامه میدهم:

من، هرچی که هستم الان، یا هرچی که میشم تو آینده، متاثر از گذشته مه. این یه قانون کلیه که من بهش اعتقاد دارم. پس تو هم اگه منو، اگه عقاید و حرفای منو قبول داری باید اینو هم بپذیری. حداقلش اینه که گذشتمون آیندمونو خراب نکنه، آباد کردنش پیش کش! اما حالا با این حرفای تو، من، منی که به حرفام هم شک نمیکنم چه برسه به اعتقاداتم.، باید به مرز شک برسم. چرا؟؟ چون این اشکا قرار نیست به این راحتیا بند بیاد... نکن! این جوری نکن! بذار اصول منطق...

فریاد میکشد: چه منطقی؟؟ چه کشکی؟؟ روز اول گفتی" اینی که بینمونه محبت نیست، عشقه. عشق پایه نداره. عشق سقوط میکنه." و من از اون روز تا حالا دارم سقوط میکنم. چون عاشق این قصه منم. دلم این سقوطو میخواست، به شرطی که اون بالا تو وایساده باشی ،و نه که برام اشک بریزی، فقط از این هبوط لذت ببری... الان که دارم میرسم به زمین سخت... الان که مرگ به پیشوازم اومده... روتو برگردوندی، چون میترسی تو هم بیفتی.. بابا تو دیگه ته بی مروتایی...

اینها را گرچه با فریاد میگوید، اما اشک هنوز به روانی چند دقیقه قبل است و من هنوز از طوفان این باران هراس دارم.

میگویم: این قصه ای که داری ازش حرف میزنی، تموم شده. تو خیلی وقته افتادی. از وقتی بدون اینکه از اون گذشته حرفی بزنی عاشقم شدی و منو مجبور کردی به نظاره وایسم سقوطتو... فریاد میکشم: من بی مروت نیستم. من رومو برگردوندم، نه از ترس افتادن.. چون دیگه نمی دیدمت... چون دیگه در حال افتادن نبودی... شایدم بودی، اما دیگه دلت اون افتادنو نمیخواست.. و وقتی دلت پیشت نباشه، بود و نبودت برام فرقی نداره... اشکهای من هم جاری شده و تند تند زمین زیر پایم را خیس و خیس تر میکند.

آرام شده و بی صدا میگوید: هیچ وقت فکرشم نمیکردم بعدها عاشق کسی میشم که یه روز.....

نمیگذارم حرفش را به پایان ببرد: که یه روز چی؟؟ یه روز چی؟؟ د بگو بامروت! بامرامی که به خاطر عشقت داری سقوط میکنی... خودم هم باورم نمیشود ادبیات کلام او اینطور در من نفوذ کرده باشد.!

لبخند میزند و میگوید: منو یاد خودم میندازی... وقتی اینطوری داد میزنی، یاد خودم وقتی میخواستم دختر ۱۶ساله ای رو از خودم برونم که عاشقم بود و عاشقش میشدم...

مرا به سالها پیش برمیگرداند...

عاشق پسر جوانی شده بودم که خانه اش در کوچه خانه ما بود و جمالش زبانزد محل. به عشقم زمانی اعتراف کردم که به خاطر من نه، به خاطر دختر هم محلش خود را درگیر یک دعوای نابرابر کرده بود و حالا کتک خورده در کنار دیوار افتاده بود. من بودم و او بود و غروب دلگیر کوچه.... سخت بود، اما گفتم... گفتم دوستش دارم.... و از فردایش صبح مرا تا مدرسه و عصر تا خانه همراهی میکرد. وقتی رفت سربازی برایم تمام شد،  روز قبلش آمد و به من گفت که به خاطر مرام تا الان پایم مانده وگرنه دوستم هم ندارد چه رسد به عاشقی...

و اکنون ۲ روز است که فهمیده ام اسم و شهرتش عوض شده و روی چهره اش غبار گذر زمان نشسته که من نشناختمش...

به خودم می آیم :من نمیتونم با آدمی که یه روز، من در حال سقوطو، رها کرد؛ عهد موندن ببندم. من خاطره اون روزا رو فراموش نکردم و نمیکنم تو رو نمیدونم..!

پشت میکنم که بروم... پشت میکنم به مردی که اگر پی به هویتش نمیبردم عاشقش می ماندم، هرچند خودش نمیدانست... پشت میکنم به عشقی که به گمان او یک طرفه بود و حقیقتش این نبود.... پشت میکنم به هرچه تا بحال برای خودم ساخته ام و اینجا زیر این بید همیشه مجنون سوزاندم... پشت میکنم که بروم، بعد از ۲ خاطره که کمرم را خم کرده که هر ۲ بار هم یک نفر جور این خم کردن را به دوش کشیده... قصد رفتن کرده ام که فریاد میکند:

پس لااقل وایسا و واقعیتشو بشنو و بعد برو...

می ایستم. این حق من است و حق او که بگوید که بشنوم..

من از روز اولی که پا تو اون محل گذاشتین، عاشقت شدم... نمیگذارم کلامش ختم شود، میگویم: دروغ و دغل نگو، جوانمرد محل! میگوید: به عشقم قسم میخورم که راست بگم... عاشقت بودم، وقتی به خاطرت کتک خوردم... عاشقت بودم، وقتی با هم راه میرفتیم... عاشقت بودم، وقتی برای خداحافظی اومدم... اگه حالا رابطه مون به خاطر اون حرفا داره به هم میخوره... اگه دارم تنهایی سقوط میکنم... به خاطر همون مرام و معرفتیه که براش از اجباری ای که معاف بودم گذشتم و ۲ سال از دوریت سوختم.... داداشم...... یادته بعد رفتنم برای داداشم اومدن خواستگاریت که تو رد کردی؟؟!! اما لا مصبا به من گفتن تو گفتی آره... من از وقتی برگشتم دنبالتم... از وقتی دروغشون رو شده... فقط یه لحظه برگرد......

باورم نمیشود. نه که نخواهم، نمیتوانم! رویم را برمیگردانم و میگویم: منطق میگه برو! اما من عاشقم! عشق منطق نمیشناسه... و هر دو با هم محکم و مطمئن، گویی سالها در راه بوده باشیم...

.

.

.

 میخوریم زمین...!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:55  توسط زینب حکیمی  | 

روزگار

بوی گندی از شهر به مشام میرسد... خداکند دلهامان بو نگیرد...

چند قدمی مانده تا پای پله های برقی...

امروز تنهایم! به خلاف روزهای گذشته و البته روزهای آینده... البته این، تنهایی نیست که اینگونه مرا به فکر برده... هموطنانم، همشهریانم، و به طور واضح هم محلی هایم کاری کرده اند که من دست به قلم ببرم و بگویم، نه، فریاد بکشم؛ که ای وای بر تمام این شهر و مردمش...

صبح هم که پایم را از خانه بیرون میگذاشتم ،حواسم به حالم بود. میدانستم قرار نیست قبراقی روزهای همیشه را در بغل داشته باشم. این را میدانستم و به "لاحول و لا قوه" خودم را سپردم و حالا ۱۲ ساعت از گفتن این جمله میگذرد و من دقایقی قبل شاهد مرگ مردانگی در میان اطرافیانم بودم...

مترو جای نشستن ندارد. به میله ای آویزانم. من و یکی دو نفر دیگر از نعمت ایستادن برخورداریم. هنوز سرم درد میکند و با این وضع حرکت قطار تا چند لحظه دیگر نقش زمین خواهم شد... و من بی هیچ توان و قوتی....... می افتم..... نه دستی به سمتم دراز شده تا کمکم کند، نه حتی به کلامی دلخوشم میکنند. این من هستم که تنهای تنها در میان فوجی از مردم مملکتم خودم را جمع و جور میکنم و می ایستم تا به مقصد برسم...

این قطار لعنتی را میسپارم به انبوه مسافران منتظر و سرم پایین می اندازم و با خودم به مقصر فکر میکنم؛

شاید مترو با جامعه ما سازگار نیست...

شاید راننده قطار مهارت کمی داشته...

شاید صندلیهای واگن بانوان کم است...

شاید من نباید با حال بد از خانه بیرون می آمدم...

شاید روزگار کمی چرخیده.. فقط کمی...!

شاید هم باید به فکر یک نگرش تازه به زندگیم باشم....

بله، مقصر منم... مقصر منم و نگاه من و انتظارات من...

 و حالا روبری پله هایی ایستاده ام که حتی وقتی برق بهشان نرسد خاصیت پله بودنشان را حفظ میکنند...!

و...

وای برتمام آنهاییکه اگر از منبع بهشان نیرو نرسد انسان هم نیستند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:54  توسط زینب حکیمی  | 

این آدم ها...

بعضی آدم ها را جان به جانشان کنی دونند و بی مرتبه!

شانشان به حرفی بند است و شعورشان به نگاهی!

اگر ناراحت شوند از تو، به هر دلیلی و به هر گمانی، زیر و رویت را به هم می آورند و هرچه دلشان میخواهد میگویند و پا بدهد، دلت را می شکنند و نفست را میگیرند... بس که سنگین میگویند...

به تنگت می آورند و تو فریاد میکنی که:

ما را رها کنید در این رنج بی حساب     با قلب شرحه شرحه و با سینه ای کباب

چه به حال اینها آمده که توان دارند اشکی به چشمی بنشانند....؟

چه درون اینها میگذرد زمانی که مچاله شوی در حرفهایشان....؟

تلقیشان از زندگی چیست که دمی را از بازدم محروم میکنند.......؟؟؟؟؟

سایه ی چه روی دلشان را گرفته که غم اهداییشان را در باورت نمی بینند...............؟؟؟؟

خدا را... خدا را که اینها را رخصتی؛ برای اندیشه برای فکر... فرصتی برای فریاد آزادگی... برای فرار از زندان هوی....

باشد که گوشه نظری...

باشد که از نگاه خدا نیفتند...

باشد که...

باشد که آه دلی نگیردشان....................

هرچند بعید است و دور این آه ها چنگ به دامنشان نزند و از هرکجا که هستند به خاک نمالدشان .........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 23:49  توسط زینب حکیمی  | 

گمشده

آه از نهادم بر آمد، وقتی هر چه به دنبال گوشیم گشتم، کمتر پیدایش کردم!

در یکی از ایستگاههای مترو، خسته از ۸ ساعت کلاس پی در پی، منتظر قطار بودم تا زودتر به خانه بروم و قدری استراحت کنم. قطار نمی آمد. ناچارا تصمیم گرفتم تا با گوشی موبایلم بازی کنم اما هرچه دست در کیف کردم پیدا نشد. رفتم سراغ زیپ های میانی، کوچکتر ها، جیب های مانتو، شلوار، اما نبود که نبود...

زهی سعادت!  حالا چه کنم؟!

به خانه آمدم. بارها و بارها تماس گرفتم؛ تماس با مشترک موردنظر امکان پذیر نمی باشد.. این یعنی اینکه دزد عزیز زحمت کشیده و در اولین فرصت سیم کارت را از دستگاه جدا کرده است. حالا دیگر تقریبا مطمئنم که محالست اطلاعات ارزنده و به جان بسته موبایلم را دوباره ببینم. مادرم میگوید: چند فاتحه نذر مادر امام رضا کن. میگوید: نه سیمت آنقدر با ارزش بوده نه گوشیت. میگوید: فدای تار مویت... اینها را با گریه میگوید، آخر سفر کربلایش جور نشده...

به دو نفر که بیشتر از بقیه محقند به دانستن، خبر میدهم. ترجیح میدهم آدمهای کمتری را ناراحت کنم. دوستم آنقدر با نگرانی حرف میزند که انگار گوشی خودش گم شده و مریم سعی میکند با دادن خبری خوش حالم را عوض کند. هیچ کدام موفق نیستند...

آه، ای اس ام اس های گران بها! شعر های محشر! عکس های یادگاری! چقدر بی وفایید...

گمان هم نمیکردم با این سرعت دل از صاحبتان بکنید...

به فکرم میرسد به آخرین دستاویز هم چنگی بزنم، دانشگاه... شاید آنجا جا مانده. هرچند امکانش صفر است اما برای عوض شدن روحیه، کنار مزار شهدا رفتن، بد نیست.

نا امیدانه به حراست که مشغول صحبت با تلفن همراهش است، میگویم: یه موبایل پیدا نشده؟ سری به علامت نه تکان میدهد. می آیم بروم که میگوید: مدل گوشیت چیست؟ میدانم که میخواهد مطمئنم کند اینجا نباید دنبالش بگردم. میگویم و دوباره قصد رفتن میکنم که صدایش را ناباورانه میشنوم: آره، پیدا شده، دیروز عصر تو کلاس ...

دیگر صدایش را نمیشنوم. میدوم که فریاد میکشد: ساختمان مرکزی، طبقه ۲، آقای صادق، شنیدی؟! و من سری تکان میدهم!

سلام... عذر میخوام... من گوشیمو دیروز گم کردم... گفتن اینجاست...

مدل گوشیتون؟ میگویم، رنگش؟ میگویم، اشاره میکند که جلو بروم و من در حالیکه به چشمانش اعتمادی ندارم، این موجود مشکی رنگ را میبینم....

کاغذ بازی ها تمام شده و من در آسانسور این ساختمانم!

نمی دانستم مادر امام رضا اینقدر کریم است... دور از نظر نیست... الطاف پسرش مگر از یاد رفتنی است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 23:54  توسط زینب حکیمی  | 

یک اتفاق

راحت و آسوده نشسته ای و مجله ای ورق میزنی، کتابی میخوانی، وبگردی، استراحت، اس ام اس بازی... خلاصه اینکه مشغول انجام کاری هستی که از آن لذت میبری، که مجبور نیستی به خاطرش فکرت را به زحمت بیندازی که...

که ناگهان خواهر ۱۰ ساله ات می آید و از تو درخواست میکند که با او بازی کنی. از او میخواهی بازی را برایت شرح دهد تا ببینی مایل هستی که همبازیش شوی یا نه؟!

شروع میکند به توضیح دادن؛ با لحن بچه گانه اش که کم کم نمه های غرور نوجوانی را میتوان به وضوح در آن حس کرد...؛

من ازت چند تا سوال میپرسم تو جواباشونو روی ورق مینویسی... انجام بده تا بقیه شو بگم!

از سر کنجکاوی یا بازگشتی به دوران پر خاطره دبستان قبول میکنی!

سوالاتش را میپرسد. پاسخها را مینویسی. بعد میگوید: حالا چندتا سوال دیگه میپرسم ولی تو جوابایی که نوشتیو بخون.

ادامه اش را خودت حدس میزنی. تقابل پاسخهای سوالات، خنده را به لبان خواهرت و البته خودت مینشاند.!

شاید هم این لبخند به این خاطرست که توانسته ای قسمت سخت بازی را پشت سر بگذاری اما گویا نمیدانی که این سختی را یحتمل پایانی نیست..!

بازی تمام شده و تو مانده ای و یک سوال...

یکی از همان سوال هایی که خواهرت، بیغرض به فکر انداختن تو، در اواسط بازی از تو پرسید.

اسمت چیه؟ خودتو دوس داری؟ اسم بهترین دوستت چیه؟

او از تو اسم بهترین دوستت را پرسیده! دست روی نقطه حساسی گذاشته، نگفته صمیمی ترین... نگفته جذاب ترین... عزیزترین... رفیق ترین...، گفته بهترین...

بهترین دوستم واقعا کیست؟!

اصلا استفاده از واژه "بهترین" شایسته دوستی هست؟

مجله و موبایل و کامپیوتر و همه را میگذاری کنار و فقط به یک چیز فکر میکنی...!

فکر...

بهترین دوست من کیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 23:53  توسط زینب حکیمی  |