چارقد به سر می اندازد و میرود پشت در، انگشتی در دهان میگذارد و میگوید "کیه؟" صدای مردی از پشت در میآید: ضعیفه! مرد خونه هست؟؟
در را باز میکند و میگوید: از وقتی شما رفتی، نه! و های های گریه میکند.
مرد با صلابت وارد میشود و میگوید: دوباره پای ما نرسیده خونه، شروع کردی زن؟! ای بابا.. از دست شوما..! حالا شام مام چی دوروس کردی؟؟
زن فین فینی میکند و میگوید: آقا! انگاری بهم الهام شده بود شما میاین.. قیمه بادمجون گذاشتم.. بعد سرش را در کوچه میبرد و این طرف و آن طرف را دقیق نگاه میکند و در را میبندد.
-آقا! میگما.. داشتین میومدین این همساده جدیده رو دیدین؟
- کدوم همساده؟ جای اکبر اینا کسی اومده؟
- نه آقا! خونه اکبر آقا خالیه... جای شمسی خانوم اینا اومدن.. آخه شوهر شمسی خانوم منتقل شد شهرستان، اونام بار و بندیل جمع کردن و رفتن.
مرد بی حواس با خودش تکرار میکند؛ پ خونه اکبر خالیه... بعد بلند میگوید: اکبر خونه گرفته که اثاث برده؟
- والا آقا تا جایی که فخر الزمان میگفت هنوز جایی رو نگرفتن. فقط از ترسشون رفتن خونه مادر اکبرآقا، اثاثم نبردن.. بیچاره فخر الزمان یه چشمش اشکه یه چشمش خون، از دست مادر اکبر آقا... گرچه با این مادر شوهر، همین که زنده س کلیه..! آقا! مادرشوهر نیست که.... آقا حواستون با منه؟؟
- گفتی از ترسشون؟؟ حالا چرا اسباب نبردن؟؟
- آقا! فخر الزمان میگفت خونه شون جن داره... هی وسایلاشون گم میشد... بچه ها سر و صدا میشنیدن... دیگه خلاصه اینام تصمیم میگیرن که برن.. داشتن اسباباشونو جمع میکردن که یه دفعه سقف مطبخ میریزه پایین.. فخرالزمان میگفت اینقدر ترسیدیم که جونمونو برداشتیم و رفتیم... حالا تا بعدا اکبر وقت کنه بیاد وسایلو ببره. حالام که رفتن مسافرت... همه که مث ما نیستن... شوهرشون راننده بیابون باشه و همش تنها اینور اونور بره و زن و بچه شو.... که با داد مرد ساکت شد.
- لا اله الا الله... خفه خون میگیری یا نه؟؟
زن ریز ریز اشک میریزد...
- مردیم از گشنگیا... میاری اون بی صاحابو یا برم کپه مرگمو بذارم؟؟
زن میدود و وسایل شام را آماده میکند.
- پ بچه ها کوجان؟
- سر شبی فرستادمشون خونه داداشم. خیلی اذیت میکنن آقا..
-بهتر!
- چیزی گفتین ، آقا؟
- با تو نبودم! بیار دیگه اون قیمه رو!
- چشم آقا بفرمایین!
********************
- وای راس میگی بدری جون؟ مرده؟ چه جوری آخه؟
- چی بگم والا... مث که اون شب اکبر آقا اینا میرسن تهران و چون داداشای اکبر آقام بودن تصمیم میگیرن شبونه اسبابا رو ببرن... کی میدونسته همون شب دزد میزنه خونشون... اکبر آقا اینام فک میکنن دزده همون جنه س و با چوب و چماق میفتن به جونش... بنده خدا، احترام... از وقتی فهمیده شوهرش رفته دزدی دیگه زبونش باز نمیشه... میگن پشت سر مرده حرف نزنین ولی امیر خان خیلی بد دهن بود... بعضی وقتام احترامو کتک میزد... حالا موندم این آجانه چطوری میخواد حالی احترام کنه که امیرخان مرده؟؟
پسری ده-دوازده ساله در خانه را باز میکند و با لحن بدی میگوید با کی کار داشتی؟؟
- بچه بگو بزرگترت بیاد.. ننه ت هست؟
- با ننه من چی کار داری؟ و همان زمان بلند میگوید ننه! ننه! بیا اینجا یه آجانه کارت داره..!
زن با چشمهایی پف کرده و حالی نزار در آستانه در ظاهر میشود.
-آبجی! بی زحمت تشیف بیارین جنازه شوورتونو تحویل بگیرین.....
زن آرام میگوید: اون دیگه مرد من نیست... و در را میبندد.
- آبجی اگه همین الان درو باز نکونی جنازه شو میندازم تو بیابونا... باز کون آبجی... باز کون، مام کار زندگی داریم... باز کون آبجی...
********************
- قربان! خونواده ش حاضر نشدن جسدو تحویل بگیرن. چی امر میفرمایین؟
- ببرید جنازه شو کنار قبرستون ول کنین...
********************
- ننه! ننه! چرا نفس نمیکشی... ننه!
********************